Jun 16، 2008

خائن یا ابله؛

تقسیم بندی ها ی متنوعی در مورد جامعه زنان وجود داره، مثلا زنان و دختران، جوانان و نوجوان، پیران و جوانان، و روشنفکر و غیر روشنفکر، با سواد و بیسواد و ...
یک تقسیم بندی فیلسوفانه ای که اخیراً به ذهن من خطور کرده و عجیب ذهن منو به خودش مشغول کرده این است که زنا دو دسته هستند، یا
ابله یا خائن!!، ( ضمن احترام به جامعه نسوان) اما این تقسیم بندی برای من اینقدر در خور تامل امده که ملکه ذهنم شده و با هر خانمی که برخورد میکنم بطور ناخداگاه ذهنم سراغ این نظریه می ره که ببینم، خانم در کدوم تقسیم بندی قرار میگیره، البته امیدوارم به کسی توهین نشده باشه، چون هر نظریه ای می تونه کاملاً غلط باشه یا کاملاً درست باشه یا بخشیش درست باشه بخشیش غلط باشه.
اما با فرض اینکه این نظریه درست باشه هنوز نتونستم تصمیم بگیرم کدوم یک از این دو دسته بهتره!؟.

Jun 14، 2008

یک حدس و سناریو در مورد پالیزدار




واقعیت های امر اینجوری نشون می ده که احمدی نژاد هر چند خیلی تمایل داشت اسامی مفسدین اقتصادی رو بیان کنه اما ســُـنبش همچین پر زور نبود، احتمالاً چشم زخمی که قرار بود از مفسدین اقتصادی و از جمله هاشمی بگیره ترجیح داده بطور غیر مستقیم بگیره؛ یکی از آدمای نزدیک خودشون (پالیزدار) و می فرستن جلو که اسامی آمار و ارقام و افشا کنه، بعد هم وقتی پته آقایون ریخته شد بیرون و پالیزدار دستگیر شد هر گونه ارتباطی با این پالیزدار انکار می کنن؛ حالا دو وضعیت قابل تصور هست یا اونایی که پالیزدار و فرستادن جلو، قول حمایتهای بعدی رو بش دادن که فرضاً اگر زندان شدی از تو حمایت می شه و خیالت راحت، یا اینکه هر گونه ارتباطی باش حاشا میشه و ایشون می شه عروسک کوکی که تا زمانیکه فنرش کوک داشت باید می چرخیده و الانم که کوک نداره پس دیگه هم کار نمی کنه باید انداختش بیرون.

نکته مضحکانه اینه که در برنامه صدای آمریکا کم مونده بود علیرضا نوری زاده عبّاس پالیزدار رو قهرمان ملی ایران و جهان و اقیانوسیه معرفی کنه، بخاطر اینکه چهار تا آمار و ارقامی که بطور حتم به پالیزدار دادن و از اون پشت و مشتا هم چراغ سبز بش نشون دادن رو ریخته بیرون.

اما نکته جالب اینه که حاج آقای سعید امامی هم یک سخنرانی در دانشگاه همدان داشت سال 75 ، یکسال بعد هم دستگیر شد و از شدت گرسنگی در زندان دارو نظافت میل کرد، امیدواریم که این آقای پالیزدار به عاقبت اون گرفتار نشه چون هم از لحاظ قیافه شبیه سعید امامی هست هم اینکه سخنرانی کذایش تو دانشگاه بوعلی همدان بود.

جای نخوندم که دو نفر که هم شکل باشن هم عاقبت هم بشوند اما چرخ بازیگر از....

Jun 5، 2008

عزاداری هم دری است از ابواب آسمان؟!


امروز دو روز هست که خبر سراسری صدا و سیما، ترافیک سنگین اتوبان قزوین - رشت رو در صدر اخبار خودش قرار داده و به ملت شهید پرور که این روزها در سوگواری رهبر فقیدشان در تب و تاب هستند هشدار می دهد که از این اتوبان به شمال نروند! ملت هم که گوشش بدهکار این حرفها نیست ترجیح می دهد سختی ترافیک را به جان بخرد و از تعطیلات سالروز فوت استفاده کامل را ببرد و هر جور شده خود را در کنار سواحل شمالی یله بدهد و مراسم عزاداری رهبر فقید را در بر آب و سبزه بسر ببرد و با دلهای محزون مراسم عزاداری را شخصاً در شمال برگزار کنند، نکته اینکه دست اندرکاران امر هم که یک سر متروی تهران رو به حرم مطهر وصل کرده بودند که ملت شهید پرور برای رسیدن به بارگاه فقید متحمل زحمت و هزینه نشوند در این روزها می بینند که یکی از خلوت ترین خطهای مترو همین مسیر متروی منتهی به حرم مطهر استش.


عجب این ملت شهید پرور و جان بر کف تو این سالها عوض شدن؟

البته قبل تر ها شنیده بودم که روزهای عزاداری تاسوعا و عاشورا برای دخترکان و پسرکان پایتخت به حسین پارتی معروف شده است چون در حاشیه کارناوال عزا داری فرصت محبوب گزینی برای سینه زنان و زنجیر زنان مهیا می شود و زنجیر زنان در شمایل سیاه فرصت خود آرایی در برابر معشوقگان را دارند اما چند روز پیش وقتی یکی از دوستامو دیدم و ازش پرسیدم فردا بیکاری همدیگرو ببینیم با خنده گفت « وقت ندارم، برای عزا داری داریم می ریم شمال »
بعد هم اخبار و گرفتم و دیدم الحق که ملت شهید پرور برای عزاداری فوج فوج مثل موج دارن می رن شمال !


May 17، 2008

نوستالژی دانشجویی من

نوستالژی دانشجویی هیچگاه مرا رها نخواهد کرد، این مقاله را در بی بی سی بخوانید تا از وضعیت خوابگاههای دانشجویی مطلّع شوید،
به نکات بسیار دقیقی اشاره دارد از جمله غذای مزخرف سلف سرویس دانشگاه ها که همیشه مایه تحصّن و تشنّج بین شوراهای صنفی دانشجویی و ریاست دانشگاه ها هست.
در آن دوران خدا بیامرز دانشجویی که مصادف با دوم خرداد و تغییر تحولات و آزادیهای مدنی بود بچه های دانشگاه بویژه تازه ورودی ها پر جنب و جوش بودند، کانونهای فرهنگی، مثل کانون فیلم و موسیقی شعر و ادب تا شوراهای صنفی انجمن پیرو خط امام و انجمن اسلامی( که البته انجمن اسلامی دانشگاه ما برخلاف بقیه دانشگاهها در دست برادران حزب اللهی بود) و ... بسیار فعال شده بودند، همه چیز مهیای یک حرکت و تحصن بود که جرقه اولیه ان اولین بار سال هفت و نه زده شد اونم به بهانه اینکه سیستم خنک کننده مجتمع فنی مهندسی در گرمای تابستان کار نمی کرد و سر کلاس عرق ریزان بود
درست مصادف با امتحانات میان ترم که همه درسها تلمبار شده بود و همه همکلاسیها برای عقب انداختن زمان امتحان با استادا چک و چونه می زدند هیچ بهانه ای لذت بخش از تر خرابی سیستم برودتی نبود که بچه ها بیرون بریزند و فریاد دانشجو حیا کن کلاستو رها کن سر بدهند، و البته بچه های فنی مهندسی که از دیگر مجتمع های علوم پایه و علوم انسانی پیشرو تر بودند پرچم دار شدند که کلاسها تا زمانیکه این وضعیت ادامه داشته باشد تعطیل!! بنده هم انصافاً بسیار خوشحال بودم خدا خدا می کردم ( میکردیم ) که مسئله جدی بشود و فردا کلاسها لغو بشه چون فردای اون روز درس استاتیک که بدلیل مشکل بودنش به اُفتاتیک( یعنی حتما باید بیفتی تا پاس بشه ) معروف بود روز امتحانش بود.
در حیاط دانشگاه چند تا از بچه ها که از همه تنبل تر و خانم باز تر و سال بالایی بودند و البته قدرت عربده زنیشون هم بیشتر بود جلو افتادند و امضا جمع کردند، ما بقی هم نقش سیاهی لشکر، شعار دانشجو حیا کن کلاست رو رها کن در سالنها سر می دادند.
خبر بسرعت پیچید، بچه های دانشکده معدن که تو دانشگاه ما از اراذل ترین و از درسخوان ترین و کودن ترین های دانشگاه بودند و خلاصه معجون عجیبی بودند همیشه در این جور جنجالها در صف اوّل اغتشاش ( البته این مسئله نابهنجاری بچه های دانشکده ما متاثر از خلق و خوی اساتید گرامی ما هم بود، چرا که رئیس دانشکده ما هم به قلدری و داش مشتی بازی شهره افاق و انفس بود و تو سری زدنهای این استاد و اساتید بچه ها رو هم کمی غد بار اورده بود،)
سال بالایی ها جلو افتاده بودند ریزه میزه ها سیاهی لشکر، خانمهای عزیز ِترسو که به اندازه خر می خوانند و به اندازه گاو نمی فهمیدند سر کلاس می رفتند اما وقتی می دیدند جمعیتشون چهار نفر هم نمی شه برای اینکه بیشتر ضایع نشند بر میگشتن به خوابگاه یا در کنار پسرها می ایستادند به گپ و گوپ.
بچه های سال بالایی تعریف می کردند که این دانشگاه جو خفقان بسیار شدیدی رو گذرونده و سالهای قبل سر مسئله غذای درگیری و بزن بهادر بازی با مسئولای سلف سرویس شده و هفت هشت ده نفری(بنا به گفته ها و فکر می کنم بیش تر از 3 نفر) به رحمت ایزدی تعلیق خورده بودند اما الان باید جریان جوری پیش بره که درگیری نشه و ریاست دانشگاه بیاد در جمع دانشجو ها مشکل رو حل کنه وگرنه کلاس تعطیل !
این وضعیت دو روز ادامه پیدا کرد خوشبختانه امتحان استاتیک(افتاتیک) عقب افتاد و ریاست دانشگاه که از دانشکده مهندسی صنایع بود وارد حیات دانشگاه شد و وقتی با محاصره دانشجو ها که دویست نفری می شدند مواجه شد از صرافت سر کلاس رفتن افتاد، بناچار به سوالات بچه ها پاسخ می داد اینبار مسئل رتق فتق یافته بود موقتاً قرار شد کولر آبی در روبروی کلاسها کار بگذارند!! چون کلاسها جای نصب کولر آبی نداشت و برای چیلر طراحی شده بود، ان ترم به پایان رسید درس استاتیک (افتاتیک ) بنده هم پاس شد.
اما این تحصن نیم بند جرات بچه ها رو بیشتر کرده بود تا خواسته های دیگری رو هم مطرح کنند و این مسئله دو سال بعد بر سر مسئله مسمومیت غذایی بچه ها از غذای قورمه سبز که من بش میگفتیم گربه سبزی به تحصن بسیار مهمتری منجر شد که علیرغم پیشینه صنفی ان به مسئله نسبتاً سیاسی بدل شد (البته بنده چون شامه نسبتاً تیزی داشتم وقتی بچه ها غذا رو گرفته بودن، من یک بویی کرده بودم گفتم غذا نمی خورم و رفته یک چیزی خریدم برای خوردن، از اون طرف صدا در امد که های بچه فیفی بچه سوسول از این دست انداختنها که منهم ککم نمی گزید و خنده دار از همه این بود که دوتا از این بچه هایی که مسموم شدن همین همخونه ای های من بودن که منو مسخره کرده بودند و صبح رفته بودن بیمارستان ریق زدن و اسهال و سرم و بعد هم امده بودن خونه منهم های های های به اینا می خندیدم که نگفتم نخورید این غذا رو ... ها ها ها ها ها....)

(اما لابلای این مسئله یک نکته ای رو بگم که هر وقت یادش می افتم نمیتونم جلوی خندم رو بگیرم، نیم سال اول تحصیلی بدلیل اینکه شبا هوا زود تاریک می شد برگزاری کلاسهای ساعت 5-7 در نبود برق ناممکن بود چرا که همه جا ظلمات می شد، یکی از این بچه های سال بالایی که بعد ها وقتی من باش بیشتر اشنا شدم به یقین فهمیدم یک انسان سادیستی ولی با ظاهر مظلومانه بود اختراعی کرده که فقط روزهایی که خودش حال کلاسهای 5-7 رو نداشت استفاده می کرد تا بتونه برق بخشی از مجتمع رو قطع کنه و چون کارکنان بخش تاسیسات تقریبا ساعت کاریش تموم شده بود در اون ساعات کلکهای ایشون هم مثل حکم لا یتغیر الهی باعث تعطیلی کلاس ها می شد، اما اختراع این آقا چه بود!
اختراع این بود که دو شاخی برق یک دستگاه پر مصرف برقی که تاب کشیدن توان برقی زیاد داشت رو گیر اورده بود دو سر انتها این دو شاخی را با سیمها مسی کلفت و قوی بهم لحیم کاری کرده بود و کار این دو شاخی ایجاد اتصّال کوتاه درسیم کشی برق مجتمع بود، اما روش کار هم برای خودش خنده دار و جالب بود!
برای اینکه مسئله لو نره سناریو این بود که نیم ساعتی از کلاس گذشته این اقا از استاد اجازه بگیره برای دستشویی، اختراع مبارک خود را در دور ترین پریز برق یکی از کلاسها که خلوت بود فرو کند و کافی بودتا بدلیل اتصال کوتاه ایجاد شده فیوز بپرد و تعدادی لز کلاسها به ظلمات تبدیل شوند! کلاس به همهمه بیفتد و استاد هم وسط درس دادن پا تخته انگشت به دهان که چیکار کند؟
از این طرف تو تاریکی متلکهای بچه ها استاد های کلاسها رو به ستوه می اورد و شوخی ها شروع می شد یکی میگفت صلوات بفرستیم تا برق بیاد یکی می گفت نماز وحشت بخونیم خلاصه تا استاد بخواد تصمیم بگیره چیکار کنه ربع ساعتی از کلاس می رفت کلاسها تعطیل می شد، جالب اینکه یک بار که کلاس مبانی برق داشتیم این اتفاق افتاد و استاد هم ماشالله برق قدرت خونده بود سریع رفت سراغ تابلو برق و بنا کرد فیوزها رو برگرداندن که برقها بیاد، اما هرچی هی فیوز رو می زد، ضرت فیوز جای اولش بر می گشت و کر کر خنده بود، استاد فهمیده بود یکجا اتصال کوتاه شده که فیوز بر نمی گرده به وضعیت اولش، اما چه جوری پرتقال فروشو پیدا کنه که کجا یا تو کدوم پریز یا از کجا این اتفاق افتاده کار حضرت فیل بود!!)
اما بر گردم سراغ تحصّن دوم دانشگاه که تقریبا امنیتی هم شده بود و از استانداری و نیروی انتظامی و... دور تا دور دیوار دانشگاه در رفت و امد بودن و جمعیت جرات نداشت پاشو از در دانشگاه انور تر بذاره، مسئول دانشگاه هم تهدید و تعلیق زدن رو ضرت و ضرت پیغام می فرستادن برای بچه های شواری صنفی که اگه این مسئله ادامه پیدا کنه عله و بله می کنند اما موجی برخاسته بود تمامی انجمنهای صنفی و فرهنگی و سیاسی حمایت کرده بودند که ریاست دانشگاه باید بیاد درحضور جمع مسئله غذای سلف سرویس و درست کنه.
اونم که این جمعهای شانتاژ بازی دانشجویی رو دو سال قبل تجربه کرده بود تا ثانیه اخر بین دانشجو ها حاضر نشد!
اما شب اول تحصن که از مجتمع فنی مهندسی شروع شده بود راهپیمایی به سمت مجتمع علوم پایه و علوم انسانی کشیده شده بود شبی بود که از اداره تامین استان از طریق ریاست دانشگاه اخطار داده بودند که دانشجو اگر به خیابونا بیایند مسئله حاد میشه، ساعت های حدود هشت برق منطقه صفائیه که دانشگاه در اونجا واقع شده بود به مدت چهار ساعت قطع و موبایل ها همه خارج از دسترس.
در نهایت هئیت رئیسه دانشگاه بعد از سه روز به ناچار در جمع حاضر شد و بیانیه ای که شورای مستقل پیگیری دانشجویی با کادر جدید شورای صنفی تدوین کرده بود رو جلوی ریاست دانشگاه گذاشت تا رئیس دانشگاه آنرا امضا کند که بخش عمده از اون مربوط به مطالبات صنفی بود اما روی دیگر سکه که جنبه سیاسی داشت کله پا کردن مسئول اداره رفاه دانشجویی به نام آقای م... بود که می تونید ببینید در زیر
تازمانیکه من در دانشگاه بودم یک تحصن دیگه هم شکل گرفت که اون خیلی حامی پیدا نکرد و بعد هم فروکش کرد اما گردانندگان تحصن رو تعلیق زدند و ....
تکه هایی از تحصن دانشجویی دانشگاه رو در یوتیوب پیدا کردم که می تونید ببیند!
آخ که چه دورانی بود، جوانی کجایی که یادت بخیر!







مــَردی که دو بار مــُرد!!

از آنجا شروع شد که روزی در خانه استاد محبوب و دوست داشتنی پس از گفتگوهای پراکنده، برای آزاد کردن فکر با هم همپیاله شده بودیم و با سری گرم بر حسب اتفاق بحث ما در مورد اقایی ! باز شده بود که من مونس او بودم تا پیش از مرگش و او نیز به شاگردی استاد من بود تا مدتها و ما در مورد ان مرده! با سری گرم در مرور خاطرات سیر می کردیم
او که مرده بود را خوب و دقیق می شناختم و بدلیل ارتباطات بسیار نزدیکی که با او داشتم بسیاری از حقایق نا گفته زندگیش را که حتی زن و فرزندانش نمی دانستند تا روزهای قبل از مرگ به من گفته بود، برای من که سن و سالی نداشتم اطلاع از ریزترین حقایق زندگی یک مرد، آنهم در وضعیتی که هم زن و فرزندانش رامی شناختم، علی الخصوص که بخشی از این حقایق به ارتباطات آن شخص با زنان دیگر مربوط می شد (و من نمی دانستم چرا این حقایق را برای من باز گو می کند؟) کمی بغرنج بود؛ تنها به حرفهایش گوش فرا سپرده بودم و در لابلای اعترافاتش با تعجبی آکنده از انزجار به زمین چشم دوخته بودم تا تعجب و انزجار را از تغییرات نا خداگاه که در چهره و چشمانم نمایان می شد نخواند، در پایان حرفهایش گفته بود این چیز ها را هیچ کس نمی داند و سوگند خورده که با فلان دخترک که همخوابه شده بود او باکره نبوده و احتمالاً به همین علت آن خانم تا مدتها شوهر نکرده بود و وقتی فیل خانم یاد هندوستان کرده بود همسر فرنگی انتخاب نموده بودند، بعد گفت اینها رو می گویم تا حقایق با مرگش بگور نرود و چه بسا روزی روزگار به کار من بیاید و با اندوه و افسوسی ناشی از ناتوانی در بیان حقایق تکرار کرد که حقایقی دیگری هم هست که ترجیح می دهد الان بازگو نکند و بعدها خواهد گفت اما عمرش کفاف نداد و بخشی از حقایق را با کفن پیچش به قعر خاک برده بود.

اما در نظر من هر انچه برایم بازگو کرده بود خوب یا بد، پلید یا نیکو بخشی از زندگی او بود و من تنها امانتدار آنها بودم و در مجموع با جمع و منها کردن آنچه که در وجود او می دیدم برایم انسان قابل احترامی بود، جزء کسانی حساب می شد که در موضوعات فکری مرا راهنما بود و دوستانه شاید هم کمی پدرانه تجربیات عمر تباه شده اش را برایم میگفت.
انروز که گرماگرم در بحث و نوشیدن بودیم او دیگر بار برای من مُرد از حقایقی که استاد از او برایم گفته بود و در آن لحظات گویی که خون رگانم را به آنک از بدن خالی کرده باشند و در آن آب ِ سرد تزریق کرده باشند!
مُردن او اینبار از جنس دیگری بود، اینبار جسمش نبود که برایم مرده بود روحش بود که مرده بود،
و این مردن برای من آنقدر درد آور بود که یکی دو روزی پس از جدا شدن از استاد گنگ و گیج و منگ بودم، خالی از خود، یخ زده و مبهوت، سکوتی مطلق در سر سرای ذهنم حاکم بود؛ آن روز او نبود که تنها مُرد، من نیز با روح مرده اش معنای حقیقی مُردن را با روحم ادراکیده بودم! .
پیش ازمرگش بی آنکه حتّی اندوهگین شده باشم با خود گفته بودم ادمها به جسمشان نمی میرند بل این روحشان هست گر بمیرد آنها مرده اند به ابدیّت، و این روح برای من جز شرافت و انسانیتی که وجه تمایز انسانهاست نبود، چه بسیار انسانها که به جان زنده اند و به شرافت و انسانیّت مرده و برعکس، امّا او اینبار به دو مرگ مرده بود!

May 9، 2008

همجنس گرایی زنانه و معنای درون فرهنگی آن در زبان فارسی

این مطلب رو برای نشریه چراغ نوشتم، که می توانید مطلب رو در آدرس زیر یا در ادامه بخوانید.

http://www.cheraq.net/40/sahand.htm

*****************************************
سهند شمس اسحاقی

شاید برای بسیاری از ایرانیانی که در ایران زندگی می کنند، تمایلات همجنس خواهانه چه از نوع مردانه و چه از نوع زنانه آن معنا و مفهومی نا مانوس داشته باشد؛ بدلیل آنکه شرایط حاکم بر فضای فرهنگی و اجتماعی ایران به پشتوانه متضمّنهای قانونهای آن طی سه دهه گذشته امکان بسط و ترویج این مفاهیم در بین افکار عمومی را فراهم نکرده است لذا طبیعی به نظر می رسد که بخش عمده ای از ایرانیان داخل ایران بنا به تضیقات فرهنگی و اجتماعی حاکم، حقوق همجنسگرایان ایرانی را نه تنها به رسمیّت نشناسند بلکه این گرایشات می تواند تداعی کننده معنا و مفهومی غریب و بیگانه برای آنها باشد .
امّا نکتهء حایز اهمیّت دیگری که می تواند مورد توجّه قرار گیرد آن است که چه بسا در ذهنیّت عمومی شهروندان ایرانی تمایلات همجنس خواهانه چه از نوع مذکر(GAY) و چه از نوع مونث(LESBIAN) با این تلّقی که در فرهنگ غرب متولّد شده و خاستگاهی کاملاً غربی و غیر ایرانی دارد، به باور نا پذیری آن در میان افکار عمومی دامن بزند و این مسئله باری مضاعف بر دوش جامعه همجنس گرایان ایرانی در رسیدن به حقوق اجتماعی و مدنی تحمیل کند در صورتیکه پیشینه یابی معنایی و مفهومی همجنس گرایی در فرهنگ و زبان فارسی نشان می دهد که این تمایلات خاستگاهی خارجی در فرهنگ ایرانی نداشته و معنا و مفهومی درون فرهنگی نیز داشته است بنابراین گرایشات همجنس خواهانه یک معنای صرفاً وارداتی از فرهنگ غرب نیست بلکه بدلیل شرایط حاکم بر جامعه ایران طی چندین دهه این گرایشات و پیروان آنها امکان ترویج و اشاعه مبانی فکری و نظری خود را نداشته اند و باورپذیری آن در افکار عموی سیری قهقرایی را پیموده است و خود چالشی پیش روی همجنس گرایان ایرانی در رسیدن به حقوق شهروندی است.
در پیشینه یابی و معادل یابی « زن همجنس گرا » در زبان فارسی با استناد به فرهنگ دهخدا به واژه های متعدّدی بر می خوریم که نشان از قدمت آنها در فرهنگ ایرانی است :
سه واژه در کاربرد، به معنی مجامعت زن با زن در فرهنگ دهخدا آورده شده است که آلتی واسطه برای برای برآوردن شهوت در مجامعت میان زنان بکار گرفته می شده است که این واژگان عبارتند از:
1- ســَحّاقــَﺔ
2- سـَــعتـــَر باز
3- طـَــبـــَـق زن
این سه واژه معنایی کاملاً یکسان داشته و مترداف محسوب می شوند و در معنی این سه واژه آورده شده است:
1- ســَحّاقــَﺔ:
« زن سـَــعتـــَری، امرأﺓ ســَحّاقــَﺔ؛ سـَــعتـــَری: سـَــعتـــَر باز است که زن چرمینه باز باشد، زنی که با آلت چرمین با زن دیگر مجامعت کند
سنایی از معنای کاربرد این واژه در بیت زیر آورده است:
مروزی در راه دین با دنگ رعنایی ساز
سـَــعتـــَری از ننگ هر نامرد گردد سـَــعتـــَری »
2- سـَــعتـــَر باز:
« زنی را گویند که چرمینه ببندد و با زن دیگر مجامعت کند و آن چرمی است که بصورت و هیات آلت تناسل دوخته اند، زن سحّــاقیه یا طبق زن (3) و چون این قسم زنان چرمینه نیز می بندند بمجاز به معنی زنی که چرمینه بندد و با زن دیگر جماع کند استعمال یافته و این عمل را « سـَــعتـــَری کردن » خوانند و حق آن است که سـَــعتـــَر در اصل به معنی امر مذکور است چنانکه لفظ سـَــعتـــَر باز بر آن دلالت دارد و چون عین در فارسی نیامده شاید زبان دیگر باشد».
3- طـَــبـــَـق زن:
« سـَــعتـــَری، ســَحّاقــَﺔ
خاقانی در بیت شعری آورده است:
اهل بغداد را زنان بینی
طبقات طـَــبـــَـق زنان بینی »
با توجّه به وجه معنایی این واژگان در می یابیم که به زنی اطلاق می شود که با آلتی شبیه آلت مردانه ( ابزاری مشابه DILDO ) زنی با زنی دیگر نزدیکی می کرده است در حالیکه لزبین ( LESBIAN ) در معنای غربی آن الزماً به معنی استشهاء دو زن با DILDO نیست و گرایشات متنوّعی از لزبین (هم جنس گرایی زنانه ) وجود دارد که برخی بکارگیری آلت را درهمخوابگی ها مورد استفاده قرار می دهند و برخی دیگر خیر.
درهمین رابطه واژه ء DILDO دارای معادلهای متعدّدی در زبان فارسی است و به صراحت قابل معادل گیری و استفاده است در جستجوی معادلی برای DILDO به واژه های زیر بر می خوریم که اینچنین معنی شده است:
1- کیر کاشی: چیزی است که در کاشان بصورت کیر سازند و زنان طـَــبـــَـق زن بکاربرند، چیزی که به شکل آلت تناسل از چرم و جزء آن سازند و در سفر زنان استفاده کنند.
2- چرمینه: آلتی که از چرم سازند و زنان حکه پر فرو کنند
3- چیرچنگ: ارجاع به مچاچنگ
4- حجّت محکم : آلتی مصنوعی که زنان حکه بر خود فرو کنند
5- سابوره: از مترادفهای کیر کاشی
6- کیرمان: از مترادفهای کیر کاشی است
7- مچاچنگ: کیری باشد از ادیم سـَــعتـــَریان دارند، آلت چرمی که زنان بدکاره استعمال کنند.
8- مسماچنگ: مسماجنگ آلتی چرمینه مانند آلت رجولیّت که زنان تیز شهوت جهت دفع شهوت خود بکار برند.
بهر روی شاید معادل گیری سه واژه نامبرده شده در حالت کلــّی و عام منطبق با تعریف لزبین در معنای غربی آن نباشد امّا در معنا، نشان از گرایشهای جنسی زنان به زنان بوده است که در فرهنگ اجتماعی قدمای ما کاربردهای معنایی خود را داشته است.

28/فروردین/87

با تشکر از دوست محترم، آقای سهند شمس اسحاقی و نظر ایشان در ذکر مدارک و شواهد سابقه ی همجنسگرایی زنان در تاریخ ایران، سردبیر نشریه ی "همجنس من" در شماره ی آینده ی چراغ توضیحی را در رد استفاده ی زنان همجنسگرا از کیرنگ و تفاوت علائق زنان همجنسگرا با زنان دوجنسگرا و دگرجنسگرا برای انتشار در اختیار چراغ قرار خواهند داد.

May 6، 2008

روانشناسی در حین مصاحبه!



این خانم الهه هیکس وقتی در برنامه های صدای امریکا در مورد حقوق بشر و بدبختی های اجتماعی جامعه ایران حرف می زنه همیشه یک حزن و اندوه در صداش می ندازه و سعی می کنه اشک ادم رو در بیاره، اما برعکس این خانم، لیلا مظاهری!!! فعال به ظاهر حقوق بشر هست که وقتی از کودکان خیابانی در ایران صحبت میکنه و بیان میکنه که کودکان پشت چراغ قرمز شیشه های ماشینا رو پاک میکنن و ادامس می فروشن خندش میگیره، عرضه هم نداره خندشو کنترل کنه!!!
فکر می کنم صدای امریکا این خانم رو برای برنامه شباهنگ و شادمانه و رقص والس دعوت کنه بهتر باشه تا برای حقوق بشر و دفاع از کودکان بی بضاعت، چون تنها چیزی که به وجنات این خانم نمی یاد همین حقوق بشر و ازادی بیان و دفاع از کودکان بی بضاعت استش! (البته قبلاً در مورد این خانم و خنده های بی موردش در حین هم ذات پنداری و هم ذات نمایی با بچه های واشینگتون در برنامه قبلی صدای امریکا نوشته بودم اینم یک میخ دیگر بر این تابوت!)

May 3، 2008

یک ذهن زیبا؛ نوشتن زبان ایده آلهای ماست.

مطلب مندرج در وبلاگوار با عنوان «بلاگ کو ندارد نشان از بلاگر» انگیزه ای شد برای نوشتن مطلب زیر.
***********************
نوشتن مخصوصاً از نوع وبلاگ نویسی روشی است برای به تصویر کشیدن ایده الهای ما، خواه شامل این ایده الها باشیم خواه انکه در صدد القا این ایده الها در قالب «خود ِ ایده آل» به دیگران باشیم؛ خودی که در عالم واقعیت چه بسا با ایده آلهای ما بسیار تفاوت دارد و وبلاگنویسی هم فرصتیست برای بیان «خویشتن ِ ایده آل» ما به دیگران.

اما یکی از ویژگهایی که باعث تفاوت بین «خود ِ واقعی» آدمها با «خود ِ وبلاگی (نوشتاری)» می شود ابزار بیان خود است، در وبلاگنویسی معمولاً به مدد جملات و به پشتوانه اندوخته های فکری اشخاص مجموعه ای از خلقیّات و خصایص روحی و فکری خود را در معرض نمایش میگذارند امّا در ارتباط زنده و واقعی برخلاف وبلاگ نویسی که ابزار ارتباطی تنها نوشته وجملات هست، سخن گفتن حرکات و سکنات، نگاهها و مجموعه حواس پنجگانه در تعامل با دیگران دخیل است که بدلیل زنده بودن(LIVE ) ارتباط با دیگران، شخصیت ( خودواقعی ) ما رو سریعتر لو می دهد و در نهایت شناختی مبتنی بر واقعیت را حاصل می کند، درست مثل یک مصاحبه تلویزیونی زنده که طرفین یک لحظه بعد رو نمی تونن پیش بینی کنن و چه بسا نا خواسته دچار خطا و اشتباه بشن، امّا برعکس این قضیه یعنی برنامه تلویزیونی غیر زنده هست که دست اندرکاران برنامه می تونن با خیال راحت برنامشون رو بارها تصحیح و ویرایش کنن و آنچه که بصورت ایده آل مد نظر دارند به نمایش بگذارند، از این جنبه می شه گفت وبلاگنویسی هم به ضبط برنامه غیر زنده تلویزیونی شباهت داره که شخص می تونه با طیب خاطر ابتدا بیندیشد که چه می خواهد بگوید، سپس آنرا مکتوب و درنهایت با چند بار مرور و ویرایش سپس آنرا در معرض عموم قرار بدهد، و چون اغلب ادمها در فرآیند وبلاگنویسی این پروسه رو طی می کنند طبیعی هم به نظر می رسد که «خود ِ نوشتاری» اغلب آنها با « خود ِ واقعی» کمی تا بسیار! متفاوت باشد،
همانطوریکه در بالا اشاره شد در یک ارتباط واقعی مجموعهء حواس پنجگانه در حال دریافت اطلاعات از طرف مقابل هست، نگاهها، نوع واژگان مورد استفاده، طرز بیان، صحبت کردن و عملها و عکس العملهایی که در حین ارتباط رخ می دهد در نهایت تصویری از آدمها در ذهن آدم می سازد که از طریق مجموعه حواس پنجگانه در ترکیب با ذهنیات ما حاصل می شود؛ اما این تصویر سازی که ازوبلاگنویسها بواسطه نوشته هایشان در ذهن مخاطبین نقش می بندد، بدلیل اینکه تنها مبتنی بر برداشت ذهنی - فکریست می تواند غلط انداز باشد؛ تصویر ایده الی که فرد در وبلاگش از خود به نمایش میگذارد (اید آل نمایی ) در نهایت برتاباننده یک نوع زیبایی ذهنی است که در نظر ما بسیار پر معنا تر، فلسفی تر و عمیق تر به نظر می رسد چرا که سرچشمه های آن در ذهن و روح نویسنده جاری به نظر می رسد، و این زیبایی پنداری بدلیل نوشتاری و مکتوب بودن رنگ به اصطلاح فلسفی تر به مسئله می دهد امّا این تصویر ایده آل که در ذهن ساخته می شود (ایده آل پنداری ) مانند قصری شنی وقتی به محک واقعیّت می خورد با کوچکترین تناقضی نیز بسرعت فرو می ریزد!!

امّا یک نکته مهم در این مسئله این است که برداشتها و تصویری که از نویسندگان ( چه از نوع وبلاگی چه از نوع غیر وبلاگی ) در ذهن خوانندگان ساخته می شود بر حسب مقتضیات سنی نیز متفاوت است! تصویری که یک نوجوان یا یک جوان از نوشته های وبلاگنویس مورد علاقه خود در ذهن می سازد با همان تصویر در ذهن یک فرد میانسال یقیناً متفاوت است!، چه بسا یکی عاشقانه و دیگری واقعبینانه باشد.
و خلاصه این مسئله اینکه که زیبایی های ذهنی از نوع نوشتاری در چشم ما آدما بسیار پر معنا تر و یاس حاصل از تناقض در این زیبایی ذهنی هم عمیق تر است

امّا تجربه من از تنها دیدارم با یک وبلاگنویس که به چهار سال پیش بر می گردد چه بود.
حدوداً حوالی سال هشتاد و دو بود که وبلاگ نویسی رو بصورت بسیار پراکنده آغاز کرده بودم خیلی اتفاقی و از طریق کامنتهای درج شده در یک وبلاگ به وبلاگی رسیدم که مطالبش برایم جالب توجّه می نمود، گاهاً شعرهایی از خود ایشان در آن منتشر می شد و از سبکهای نقاشی و نقاشان بنام در وبلاگ ایشان مطالبی نوشته می شد البته با اسم مستعار، منهم در آن روزها بصورت مستعار وبلاگ می نوشتم و از مجموعه اشعار پدرم که مدّتها پیش (یک مجموعه سال 56- و دو مجموعه سال 66 )چاپ شده بود، به انتخاب خودم اشعار و داستانهایی رو به اسم اختصار پدرم در وبلاگم منتشر می کردم؛ هروقت هم که قصد اینترنت چرخی داشتم به وبلاگ ایشان سر می زدم مطالب وبلاگ ایشان رو می خوندم و نظراتی هم در پای کامنتهای ایشان درج می کردم، (بخاطر دارم اولین بحث جدّی که میان من و ایشان در گرفت و باعث شد عمیق تر در مورد مطالب و شخصیت وی فکر کنم بحثی بود که بر سر داستان ژان کریستف رومن رولان پیش آمد و سوالی رو در مورد یکی از شخصیتها داستان با ایشون مطرح کردم و این بحث خود رشته ای شد که سر دراز پیدا کرد،) امّا از نثر و نوشته های ایشون پی برده بودم که ایشون یک زن میانسال از دسته و رسته نویسنده ها و شاعرا باید باشد، و از وقتی که منهم اشعار پدر رو در وبلاگ شخصی منتشر می کردم ایشون هم توجه شون به مطالب من بیشتر شده واوایل فکر می کرد که من شاعر اون اشعار هستم اما سریعاً توضیح دادم که من شاعر این اشعار نیستم؛
بعدها مصاحبه کوتاهی از پدر رو در کتاب هفته پیدا کرده بودند و برای من ارسال کردند که منهم تائید کردم که نامبرده پدر من هست و قس علیهذا...
بعد از مدتی مراوده فکری و نوشتاری( که سابقه اش حداقل به شش ماه می رسید) به پیشنهاد ایشون مقدمات یک دیدار فراهم شد، من و تعدادی از وبلاگ نویسها دعوت شدیم تا به جمع خانوادگی آنها در کافی شاپ مجتمع میلاد نور در یکی از روزهای تعطیل عید سال هشتاد و سه بپیوندیم.
خانواده ای هنر دوست و اهل فرهنگ با بچه هایی تحصیل کرده ولی کمی کم سن سال تر از خودم، زن و شوهر هر دو شاعر و نویسنده و خانم علاوه بر شعر و داستان و مقاله نویسی نقاشی رنگ و روغن هم می کشیدند وگاه گداری هم گالری نقاشی برپا می کردند که منهم یکبار به محل نمایشگاه نقاشی ایشون دعوت شدم و رفتم.
برداشت من از ایشون با وجود تفاوت سنی که داشتیم تقریبا همان چیزهایی بود که در ذهن داشتم؛
از آن زمان اولین دیدار، ارتباط خانوادگی ما خیلی بیشتر و صمیمی تر شد، هر وقت فرصت پیدا می کردم گاهاً به منزل ایشون یا به محل کار همسرشون می رفتم و به بحث و گفتگو در مورد مسائل روز و یا غیر روز !می پرداختیم، فکر میکنم یکی از بهترین و راحتترین ارتباطات میان ما و انها شکل گرفته بود و البته با شناختی که من از خودم داشتم که ادم بسیار سخت گیری هستم و با هر کسی دم خور نمی شم و اگرهم با کسی دم خور بشم و و ببینم طرف راسته کار ما بیل نمی زنه از صدو پنجاه کیلومتریش راه کج می کنم در مجموع با خانواده ایشون هیچ مشکلی نداشتم به غیر از یک مورد که سو تفاهمی بین من ایشون پیش امد و مسائلی رد و بدل شد که ایشون آنچنان به این بنده سراپا تقصیر به جفا تاخت و تاز کردند که بنده انگشت به دهان مونده بودم چه جوری سوتفاهم پرت و پلای ایشون رو جواب بدم؟ و وقتی هم نجیبانه ایشون رو متوجه اشتباهش کردم حاصلش یک عذر خواهی خشک و خالی بود ( و البته من نمی دونم چرا همیشه ادما به من عذرخواهی بدهکارن و من همیشه طلبکار !!؟؟)و ارتباط ما تا الان ادامه دارد و اخرین دیدار ما هم چند ماه پیش بود که برای مراسم عقد و عروسی اخوی محترم جملگی خانواده ایشون رو دعوت کردیم و جای شما خالی چقدر خوش گذشت...

May 2، 2008

تمثال!!!!


این عکس یکسال پیش از فوت احمد شاملو در خانه اش در کرج گرفته شد.
خدایش بیامرزاد!


به نظر شما این دو تا دست شبیه هم هستند (مخصوصاً انگشت کوچیکه) یا مشکل پیری و انکسار فکری و قس علیهذا...؟

May 1، 2008

جملات نفرینی!!!

بس کور و گنگ و دلمرده و عبوس
و نفرت چکان در پهنه زار بیکران
تاریک دل، سیاه قلب و تیره ضمیر
سوسوی امید رو به خاموشی
و در جستجوی معنا!
حرکت بر شعاع صفر بی معنایی
و زمان تیره رها از چلّه ء کمان است
نه کماندار به یاد دارد نه هدف
تنها عمر را بلاجرم می شمارد

جملات قصار !!!

فاصله ما تا آرزوهایمان نسبتی معکوس با امید ما به زندگی دارد!!!.

Apr 29، 2008

سفر به داغستان!

پرتو تیز آفتاب همچو خنجری بر چشم هایم فرو می رود و مردمکهای چشمم را تنگ می کند و هـُرمش با وزش نسیمی داغ، بویی سرشار از خاطره را در آسمان ذهنم می پراکند.
دمای هوا چهل درجه سانتیگراد بالای صفر!!
پله کانهای خروجی از هواپیما را سلاّنه سلاّنه رو به پایین می پیمایم و با هر استنشاق هوای گرم ِنیمه شرجی، خاطراتی در ذهنم نقش می بندد، تـــُنگ آبی سرد با قطرات شبنم بر دیواره، چشمهایی سرخ و برافروخته از گرما، پیشانی پر از عرق و قطراتی که همچون باران بهاری که از برگ درختان بر زمین می چکد از پیشانی بر مژه ها روان، تنی خسته از راه و صدای زوزه کولر گازی در ظهر داغ تابستان اهواز همچون لالایی مادر در گوش می پیچد و خستگان را به آرامی خواب می کند، غنودن.
باد داغ و پرتو سرکش افتاب تن را می گدازد و خون بجوش آمده در رگان ملتهب، جهل و تعصّب را در مغزها می تراود!
جهل و تعصّب و بدویّت در تن های داغ و جان گداخته در عرق ریزان و خفقان شرجی چه جانها که نستانده!؟!؟!
خون تعصّب در رگان جهول،
اسب سرکشیست
به تک
بی سوار
تا سه تیغ حادثه!

Apr 7، 2008

معادل یابی مقدّم بر معادلسازی ( در جستجوی یک واژه)

چیره دستی که مترجم در انتقال واژگان از یک زبان به زبان دیگر بدان نیازمند است می تواند اسباب عامّه پذیری و رواج واژگان در زبان مقصد باشد.
هر چند که عامّه پذیری و رواج واژگان در میان مردم و در نزد اهل ادب می تواند بر حسب سلیقه و خوش آوایی آنها باشد امّا کنکاش برای یافتن معادلهایی از پیش ساخته شده در زبان مقصد، ضرورت و وظیفه ایست که پیش از هنر مترجم و چیره دستی و تسلّط برعهده وی نهاده شده است؛ چه بسا مفاهیم و واژگانی در زبان مقصد جهت معادل گیری موجود باشد ولیکن از تیررس مترجم خارج مانده باشد.

« زن ِ همجنس گرا » معادلیست برای واژه ء لزبین «LESBIAN» که داریوش آشوری در ویراست ِ دوّم ِ کتاب « فرهنگ علوم انسانی » برای این واژه برگزیده است(1).

امّا در پیشینه یابی این واژه در زبان فارسی با کنکاشی ساده در فرهنگ دهخدا به واژه «سـَــعتـــَر باز» بر می خوریم که می تواند معادلی برای واژه « زن ِ همجنس گرا »! باشد.

در لغت نامه دهخدا (2) در معنای واژه «سـَــعتـــَر باز» آورده شده است:

« زنی را گویند که چرمینه ببندد و با زن دیگر مجامعت کند و آن چرمی است که بصورت و هیات آلت تناسل دوخته اند، زن سحّــاقیه یا طبق زن (3) و چون این قسم زنان چرمینه نیز می بندند بمجاز به معنی زنی که چرمینه بندد و با زن دیگر جماع کند استعمال یافته و این عمل را « سـَــعتـــَری کردن » خوانند و حق آن است که سـَــعتـــَر در اصل به معنی امر مذکور است چنانکه لفظ سـَــعتـــَر باز بر آن دلالت دارد و چون عین در فارسی نیامده شاید زبان دیگر باشد».

از اینرو «سـَــعتـــَر باز»، « ســَحّاقه » و « طـَــبـــَـق زن » می تواند به عنوان معادلهای واژه لزبین (LESBIAN) مورد استفاده قرار گیرد.

لازم به توضیح است همانطور که واژه DILDO، در زبان فارسی معادلهای متعدّدی همچون «مچاچنگ»، « کیر کاشی»، «حجّت ِ محکم »، « مسماچنگ »، «چرمینه» و کیرمان(2) ... دارد نباید از خاطر دور داشت با توجّه به تعدّد مترادفها در زبان فارسی، معادل یابی مجدّد برای این قبیل واژگان از زبان انگلیسی به امری بلاموضوع بدل خواهد شد.
از اینرو مترجم و زبان شناس پیش از بکاربستن هنر خلاقیّت های زبانی خویش نیازمند اشراف کافی به دایره لغات ِ زبان مقصد در جهت یافتن معادلهای واژگان، پیش از ساخت و ساز واژه جدید است.
______________________________________________________
1- فرهنگ علوم انسانی، ویراست دوّم، صفحهء 228 .
2- لغت نامه دهخدا.
3- طـَــبـــَـق زن در واژه نامه دهخدا عیناً همان سـَــعتـــَری و سـَــعتـــَر باز معنی شده است و همین معنی برای سحّاقه آورده شده است.

Mar 17، 2008

دمکراسی تشریفاتی و مجلس فرمایشی هشتم!

صرفنظر از نتایج بدست آمده از شمارش آراء انتخابات هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی! که برای نخستین بار با عدم مشارکت طیف گسترده ای از گروهها و فعالان سیاسی (1) همراه بود و با عنایت به اعلام مشارکت شصت درصدی مردم در انتخابات از سوی وزارت کشور، می توان بازار انتخابات در ایران را به بازار شب عید تشبیه کرد که بنا به سنّت دیرین و تاریخی مردم خود را موظف، به خرید شب عید می کنند ولو آنکه فروشندگان در بساط خود بنجل به خریداران عرضه کنند!.

چنین تشابهی زمانی بیشتر قرابت می یابد که می بینیم گروهها و فعالان سیاسی نزدیک به اصلاح طلبان بدلیل رد صلاحیت چهره های شاخص خود اعلام عدم مشارکت در انتخابات کرده بودند!؛

صرفنظر از احتمال اغراق آمیز بودن میزان مشارکت اعلام شده مردم، طبیعی به نظر می رسد که نظام بر این نکته پافشاری کند که این مشارکت خود نشانه ای از دمکراسی است! نکته ای که در نگاه نخست می تواند در ردّ و تقابل عدم دمکراتیک بودن انتخابات ایران باشد امّا نکته مغفول در این میان تشریفاتی بودن! آن است چراکه مردم تنها مختار به انتخاب ِ نمایندگان گذر کرده از فیلتر استصوابی شورای نگهبان هستند و تشریفاتی بودن این دمکراسی را بیش از پیش نمایان می کند!.

انتخاباتی که تنها مردم می بایست به کاندیداهای مورد تائید شورای نگهبان رای دهند وجه تشریفاتی بودن این دمکراسی و مشارکت عمومی را بیشتر نمایان میکند!
از اینرو مدل دمکراسی در ایران را می توان دمکراسی تشریفاتی نام برد! که تنها به ظاهر از چارچوبهای و شاخص های مدل دمکراسی برخور دار است!.

نتایج پیروزی محافظه کاران

با نگاهی به نتایج حاصل شده مبنی بر پیشگیری لیست محافظه کاران بر لیست اصلاح طلبان در راه یافتن به مجلس هشتم، طبیعیست که سیستم با همین تصّلب کنونی به محدودتر کردن جریانهای مدنی همچون جنبش زنان، جنبشهای دانشجوی و کارگری و ... ادامه خواهد داد و دولت کنونی نیز طی یکسال باقی مانده از حیات خویش به پشتوانه مجلس ِموافق ِ هفتاد درصدی بر مواضع سر سختانه خویش بر سر مسئله اتمی در برابر غرب ادامه خواهد داد!.

ترکیب اکثریت مجلس آینده به مانند مجلس گذشته بدلیل خاستگاه جناحی نزدیک به محافظه کاران تمایلی در محدود کردن اقدامات دولت در حوزه مسائل اجتماعی و خارجی نخواهد داشت و در نگاه غرب کار کردن با چنین مجلس و دولتی در مورد پرونده اتمی ایران سخت تر و احتمال وسیع تر شدن تحریمها در مراحل بعدی محتمل تر به نظر می رسد.
با پیروزی قاطع محافظه کاران درانتخابات مجلس هشتم در ایران نگاه غرب به انتخابات سال آینده ریاست جمهوری در ایران معطوف خواهد شد و در صورت پیروزی مجدّد محافظه کاران در انتخابات آتی ریاست جمهوری تنها روزنه ء امید تعامل و همکاری با غرب بر سر مسئله اتمی ایران بسته شده و مسیر تشدید تحریمها بر سر مسئله اتمی ایران هموارتر خواهد شد.

************
1- شورای فعّالان ملی مذهبی جزءِ گروههایی بودند که طی بیانیه ای عدم مشارکت خود را در تارنمای ملی - مذهبی اعلام کردند.http://mellimazhabi.org/news/032008news/0313mmintkhabat.htm

عبّاس عبدی از دیگر چهره های شاخص اصلاح طلب در گفتگو با رادیو دویچه وله آلمان عدم شرکت خود را اعلام کرد.http://www.ayande.ir/1386/12/post_457.html

Mar 14، 2008

امروز! روز انتخابات است؟

حدس می زنم انتخابات هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی! درهوای بهاری آخرین روزهای سال 1386، جزء کم رونق ترین انتخابات مجلس باشد؛ این گفته را به پشتوانه اعداد و ارقام نمی گویم، بلکه حدسم در این مورد برپایه مشاهداتی است که درمیان مردم کوچه و بازار ِ پایتخت، در تاکسی و مترو و اتوبوس که می توان حرف دل مردم را رک و بی پرده از زبانشان شنید می گویم؛

جمله ای که بارها از زبان آدمهای مسنی که در وسائط نقلیه عمومی هم مسیر می شدیم می شنیدم، زمانیکه بحث بر سر اوضاع جاری ممکلت و البته تاثیر مستقیم آن بر وضع معیشت مردم مطرح می شد، و اغلب جوانانی که در این بحثها شرکت میکردند با یک پرسش کلیشه ای فرد مسن را مورد شماتت قرار می دادند که « مگه شما انقلاب نکردی؟»، افراد مسن هم رک و پوست کنده می گفتند «آقا غلط کردیم که...!».
البته بعضی وقتها چهار تا فحش چاروادری هم نثار چند تا از سران مملکت می کردند! و گفتگوی سیاسی همراهان در وسیله نقلیه با نگاه های سرد و یخزده ای میان طرفین به پایان می رسید!.

امروز جمعه روز انتخابات است حدسم این است که این دوره انتخابات سرد و بی روحترین دوره انتخابات مجلس باشد درست مانند انتخابات شوراهای شهر و روستای چهار یا پنج سال پیش که آمار رای دهندگان تا حد بسیار زیادی تقلیل یافته بود و درست مثل بی رونق بودن جشنواره فیلم فجر امسال که دیگر صفهای طویل مقابل سینما سیپده یا فلسطین به مانند سالهای قبل قابل رویت نبود!.

در این روزها هم آنچه که من در جامعه پیرامونم می بینم گواهی بر همین بی رغبتی است حال باید صبر کرد تا فردا روزی دیگر که وزارت کشور نتایج آراء به صندوق ریخته شده را اعلام میکند!.

Mar 2، 2008

توضیحی برای خانم شهرنوش پارسی پور!!!

سرکار خانم شهرنوش پارسی پور
با سلام و آرزومندی اوقاتی به کام برای شما
برنامه پنجاه و سوّم از سلسله برنامه های گزارش یک زندگی که به نامه های خوانندگان و شنوندگان رادیو زمانه اختصاص داشت را امروز خواندم.
ابتداً از توجّه شما به نامه های خوانندگان ( از جمله اینجانب) کمال سپاس را دارم اما جهت رفع یک سوء تفاهم فرضی، یک نکته را لازم به توضیح می دانم
در خلال مطلب و گزارش رادیویی منتشر شده از رادیو زمانه به قلم شما نوشته شده است:

« آقاى سهند شمس که خود وب سایتى دارند نوشته‌اند که یکى از برنامه‌هاى من درباره شخصى که بدون دانستن زبان فرانسه توانست بورس دکتراى اقتصاد دانشگاه سوربن را از آن خود کند شباهت زیادى به یکى از مقاله‌هاى سایت ایشان داشته است. باید بگویم دوست عزیز، این شباهت اتفاقى‌ست و داستانى که من تعریف کردم واقعیت داشت.»

جهت یادآوری خاطر نشان میکنم که من مطلب منتشر شده در وبلاگ خودم را بعد از خواندن گزارش یک زندگی که در آن خاطره دوست خود ( همان شخصی که توانسته بود بورس دکترای اقتصاد دانشگاه سوربن را بدون دانستن زبان فرانسه بگیرد ) را نقل کرده بودید، نوشتم و در خلال ایمیل خودم نیز هیچ نامی تحت نام« مقاله »!! یا وب سایت !نبردم؛ بدلیل تشابه اتفاقی که برای خود من نیز رخ داده بود جایز دیدم تا رونوشتی از آن خاطره را برای شما نیز ارسال کنم، اما گمان می کنم احیاناً شما این برداشت را داشتید که من قصدم از ذکر این تشابه و ارسال مطلب مربوطه برای شما، دال بر کپی برداری خاطره شما از مطلبم بوده است!!!!؛ در صورتیکه همان طوری که عرض کردم نقل خاطره شما در مورد آن دوست فرزانه در آن خاطره، انگیزه ای برای نوشتن آن مطلب در وبلاگم شد و تصمیم گرفتم رونوشتی از آن را برای شما نیز ارسال کنم، تاریخ درج نوشته ی من در وبلاگم (که بعد از گزارش رادیویی یک زندگی شما درج گردیده )خود گواه این مدعاست.
به تاریخ درج مطلب در ادرس زیر مراجعه کنید!!!!!
http://sahandshams.blogspot.com/2007/12/blog-post_24.html
ظاهراً شما متن ایمیل قبلی مرا بدقّت نخوانده اید!! و از تصوّر ذهنی خود در این مورد پاسخهایی را در برنامه فوق خواندید و نوشتید.
از آنجاییکه ایمیل کنونی من همچون ایمیل اسبق اینجانب تا کنون نه پاسخ داده شده است و نه ! توضیحی مبنی بر دریافت آن ارائه شده ! جهت آگاهی ترجیح داده شد تا پاسخ به شما را در ذیل کامنتهای گزارش رادیویی که توضیحات مربوط به اینجانب را منتشر کردید درج کنم!!!
رونوشت جهت اطّلاع: رادیو زمانه
*************
پی نوشت:
حدوداً سه سال پیش مقاله ای!! نوشته بودم در مورد فیلم مارمولک مقارن با اکران این فیلم، مدتی بعد داریوش آشوری مقاله ای در مورد این فیلم نوشتند که در وب سایت واژه درج شده بود و در بعضی جهات مقاله من با مقاله داریوش آشوری مشابهت هایی در نگرش به این فیلم داشت، پس از خواندن مقاله ایشان رونوشتی از مطلبم را جهت اطلاع برای ایشان ارسال کردم!
علت ارسال آن نوشته برای آقای آشوری اطلاع ایشان از مطلبم بود و خوشبختانه با وجودی که تاریخ انتشار مقاله من پیش از درج مقاله ایشان بود هیچ گونه سوء تفاهمی در این مورد پیش نیامد و ایشان در پاسخ خود تنها سپاسگزاری کردند، در مورد اخیر که به خاطره خانم شهر نوش پارسی پور بر میگردد من مطلبم را بعد از خواندن خاطره خانم پارسی پور نوشتم و تداعی انگاره ای (DE JAVU) که برای من پیش امده بود موجب نوشتن خاطره خویش برای خانم پارسی بود، بهمین سادگی و لا غیر!

Feb 29، 2008

دروغ پردازیهای یک نویسنده! نگاهی اجمالی به کتاب شوالیه های ناتوی فرهنگی

کتاب شوالیه های ناتوی فرهنگی که سی امین جلد از سری کتابهای منتشره از سوی دفتر پژوهشهای موسسه کیهان، با عنوان نیمه پنهان است با مقدّمه حسین شریعتمداری و ظاهراً با تحقیق و تلاشهای پیام فضلی نژاد به چاپ رسیده است.
هر چند که داستان سرایی نگارنده کتاب بر پایه اصل تعمیمی انقلاب های مخملی در کشورهای آسیا میانه و تسرّی آن به کشور ایران استوار شده و البتّه اهمیّت این کتاب قبل از تذبذب اندیشه!! نویسنده کتاب (پ.ف) مرهون نام رامین جهانبگلو است!.

پ.ف، نویسنده کتاب که احتمالاً تا پیش از حضور و همکاریش با دفتر پژوهشهای کیهان خود فصلی به تفصیل از کتاب را مشمول خود می کرده است، احتمالاً با کار گماری خود در بخش پژوهشی و تالیف کتاب امکان حذف بخشهای مرتبط با خود را مهیّا کرده است.

روزنامه کار